|
دوباره می نویسم
|
چیزهایی که مینویسم جیزی میان داستان و نمایشنامه هستند که کمی هم لحن شعرگونه دارند خوشحال میشم نظراتتون را راجع به این نوع نوشتن بدونم
ریز ریز حروف را صف میکشانی جلوی چشمهام .
تو فقط دگمه ها را فشار میدی ٬ فشار انگشتات را حس میکنم روی تنم... شوخی میکنم نترس دوستت ندارم ! باور کن فقط وقتی هستی سر کارت میگزارم تا کمی خوش باشیم همین .
و وقتی نیستی تمام کلماتی که مینویسی حک میشه روی پوست تنم کمی گیج میشم و بی خواب اما به هر حال ... عاشقت نیستم باورکن .
اصلا خودت را بگو که هنوز هزیانهای چند سال پیشم را حفظی و با خودت درگیر میشی بعد از دیدنم ! خود به خود قهر میکنی و بد اخلاق میشی و یهو خوب و مهربون .. نکنه تو هم دوستم د ا ر ی ؟
من؟ نه ! چرا باید تو را با این چشمهای عجیب دوست داشته باشم؟ اینکه عکسهایت را روزی یکبار میبینم و تا چشم روی هم میگزارم تیله هفت رنگ مردمکهات خوابم را میپرونه هیچ دلیل خوبی نیست
خودت هم خوب میدونی من تو را دوست ندارم.

بازم دست انداز عق می زنم /
راننده ناخن هاش رو تو موهاش کرده و خرت و خرت سرش رو می خوارونه دلم می خواد از پنجره پرتش کنم بیرون ...
چی بود شعرش ؟؟ جنین دی ماه؟ نه جنین پا به زا ی هفت دی! لای چین و واچین مغزم هجا های شعرش ماسیده ... راستی چند روز بیشتر به تولدش نمونده ... چه ربطی داره.... به من چه ؟ منم خیلی تحفه ام والاه! هیچکس روز تولدم یادش نمی مونه اما من ماله همه رو حفظم که چی ؟ راستی گفتم تولد ...
امروز روز دهم ۲۷ ساله شدنمه .. یه موقع بود که فکر می کردم ادمای ۲۷ ساله خیلی بزرگند اما من خیلی کوچیکم ... خیلی خیلی کوچیک . اره ده روز یکی از یکی مزخرفتر تا حالا انقدر احساس بی خودی نکردم بد جوری دلم می خواد بمیرم بد جوری ...
عق می زنم از بوی آشغالها رو تن آسفالت ماسیدم ماشین آشغالای شهرداری وارونه افتاده رو تن اتوبان پیکان بد بوی آقا ناصر داره میسوزه ... هم ماه تو اسمونه هم خورشید ...عجب منظره قشنگی ...فقط بوی اشغالها ... اما دیگه عق نمی زنم .... آسمونم نمی بینم آتیش از این بالا چقدر قشنگ دیده میشه ....

کفشهای نارنجیم رو جفت می کنم .بهم زل زده احساس می کنم داره کاملا رو حرکاتم تمرکز میکنه انگار رفته تو فکر... این کفشا رو خیلی دوس داره یه بار ازم کش رفته بود یکی دو ماه بعد مامانش پیداشون کرد اورد و تلپی انداخت جلوم ! من که نشنیدم چی گفت اما کلا به روم نیاوردم اصلا بر نگشتم نگاشون کنم نباید بفهمه که ازش میترسم!
دو ماه پیش بود اما من حتی از نایلونشونم در نیاوردمشون اما برای فردا لازمشون دارم باید بشورمشون ...
انگار اینا اصلا به موضوع کفش علاقه مندند یکی بود که می گفت شوهر خواهرش کفاشه .یه بار سفارششون عقب افتاده بوده کار و نصفه کاره می ذارند میرند خونه. فرداش که میاند سر کار میبینند اِ همه کفشا دوخته شدن! فرداش باز همینطور میشه بعد اینا دیگه خوششون میاد هر روز کم کاری میکنند تا فردا اینا کفشا رو بدوزند تا اینکه یه شب یکی فضولیش گل میکنه ... قایم میشه میبینه بعله کارِ خودشونه اوناکه فهمیده بودند اونجاست یه هو غیب میشند و دیگه نمیاند...
***
بوی چمن میاد همه دور هم نشستیم صبحانه میخوریم تو وسط طبیعت ادم اشتهاش باز میشه یکی از بچه ها از کوله پشتی لیوانش رو در میاره تو روز نامه پیچیدش .
روزنامه رو باد میندازه جلو من . بلند بلند می خونمش :
به این عکس دقت کنید در قسمت تاریک یک...
همه مشتاق دیدن قسمت تاریکند من که بازم چیزی نمیبینم !
1: بابا همه اش حرف بیخوده!
2 :نه راسته من که اعتقاد دارم...
3 :اره خوب از قدیم بوده
من با خنده میگم آره یه بار کفشای من رو کش رفته بودن !
همه بلند بلند می خندند
کفشها رو نشون میدم میگم: آره همینا بودند به نظرم می خواسته بره ورزش
بازم می خندند . میدونم بازم داره نگام میکنه خوشش میاد سر به سرش می ذارم
اسد اقا که از همه پیر تره نمیخنده میگه : ممکنه از کفش خیلی خوششون میاد .
شایدم عاشقت شده؟
همه ساکت میشند اما اون داره لبخند میزنه حسش میکنم.
اسد آقا: قدیما بابام خدا بیامرز میگفت یه کفاش تو دهشون بوده کار و بارش خوب نبوده یه روز میاد میبینه کفشای نیمه کاره تو مغازه دوخته شدند
از خودم میپرسم کدوم دروغ می گن؟
ادامه میده همون داستانه ...
کفشام رو جفت میکنم میذارم کنارم .خودشو چسبونده بهم انگار می خواد سرش رو بذاره رو شونم دوستش دارم اما میترسم ببینمش!
***
حوصلم حسابی سر رفته . تو نت دارم الکی این ور و اون ور میرم پیشم نشسته داره به دستام نگا میکنه یه بلاگ راهنمای مسائل جنسی میبینم عنوانش اینه : یک شوهر خوب باشید! با دقت می خونم یادم رفته که اونجاست یه آه بلند میکشم کاش شوهر منم این مقاله رو می خوند !
به خودم می خندم . انگار دستش و انداخته دور گردنم با خودم میگم یعنی اونم خوندن بلده؟
***
امشبم خوابم نمیاد هی اینور و اونور میشم تازه چشام گرم شده خوابم گرفته صدای فس فس خوابیدن شوهرم افتاده تو سرم
داره می بوسم باورم نمیشه چشام و باز میکنم شوهرمه می بوسم! طولش میده صورتم رو لیس میزنه بدنم هنوز کمی خواب آلوده اما بیدارم یعنی چی شده؟ دست بر نمیداره دماغم رو میمکه؟! نفسم بند اومده به خودم میگم خوب با دهنت نفس بکش احمق! دماغم رو میمکه انگار همه مغزم رو داره میکشه تو دهنش چقدر خوشم میاد تا حالا اینجوری ندیدمش انگار صد ساله ندیدم حتما مقاله رو خونده میشینه پیشم زیر نور ملایم آباژور نگاهش رو میبینم چقدر دوستم داره!
تق
یخچال بود تو اشپرخونه صدا داد به جایی که نشسته بود نگاه میکنم نیست کجا رفت؟ همه جای اتاق رو نگاه میکنم شوهرم روی دورترین قسمت تخت داره فس فس میکنه همونطور که وقتی می خواستم بخوابم بود!
چشام رو میبندم یاد حرف اسد آقا میافتم نکنه دیگه نیاد؟...

خطاهایم را از بَرم
می دانم خطر میکنم!
خط خطی میکنم کاغذهای بی خطَِ نگاهت را
اما
همیشه
در
خاطرم می خواهدم
خاطره ای عجیب شبیه به تو
که
خط به خط ِ خطاهایم را از براست ...
17 مرداد86
(حرف منطقی دونفره باعث حذف عکس شد!)
چه بهشتی ...به به !
لای انگشتانم هم نخواهی دید
تا یکهو دلت هوایی نشود
تا به جهنم گور نشوی
تا هوس نکنی گاز بزنی سیبهای مردم را
سی دی به سی دی نروی دنبال حرام
خواب هم نبینی حتی جنی فر لوپز را بی چادر شب مادرت .
پلک نزن
نظرت را طول بده یک نظر اشکال ندارد آقا
من اینجا یک چشمی هوایت را دارم
تا
با هم برویم به بهشت پر از هور و قیلمان
من براد پیت تو شکیرا
تا
دیگر در سی دی نبینی کارهای بد را... - لای هر بته پر است آنجا –
حراج حراج !
جن چه جنی یک پا جنی فر لو پز است آقا !
چه بهشتی! چه بهشتی به به! ...
بیا آقا ...

لال
گیر می دهی به این زبان بد ترکیب که هی گیر میکند
لای هجا های ترکی فارسی ترکی فارسی
گل گور چه خبرده...
قاه قاه
باد کرده نمیپیچد هجی هجی هم نمی توانم
پس لال !
اما نمی شود که
چطور باید بگویم
بیا بمان...!...
گل گال ...
که قاه قاه و هِر و کِر نکنی بعد از آن
اصلا جهنم !
برو
گم شو
ترکی اش هم که بد می شود بنویسم
اما
همان دو هجایی که با سین شروع میشود و آخرش ر است
همان !

موزه را می چرخم:
مست ِ مست از نمی دانم چی
خاکستر وارانه بر یک سیگار که نباید میافتاد
سیبی که خانه دارد
خانه ای که سیب ندارد
یک خیابانِ یکطرفه
شعرهایی مثلِ نقاشی
نقشهایی مثلِ شاعری
اتاقی عقده ای
دستانی رنگی
کودکان استثنایی
تب و لرز روی میز
"می ترسم آخر بمیرم و بزرگ نشوی"
یک تنگ ِبی ماهی
- اینجا بویِ نفت می دهد -
من فسیل ترین دیوانه این دایره ام

(میدونم مطالب برا خیلی ها نا مفهومه معذرت می خوام اما بیشتر برای کساتی مفهومه که در این خاطرات با من شریک بودند عینه اینکه آلبوم عکسهای یادگاری کسی رو ورق می زنید...)
چراغها را خاموش میکنی
له میشوم زیرخواب
- اگر پلکهایم که با هر خِشی فلاش می زنند ولم کنند
حتی فس ِ نفسهات هم می جهاندم_
***
خوابم نمی برد
و لبانم چیزهایی را می پُرسند که نباید
توهم چیزهایی را می گویی که نباید
فلاش می زنند پلکهایم
بیدار می شوم
***
خوابم نمی برد
بیدارت می کنم و چیزهایی را می پُرسم که باید
توهم چیزهایی را می گویی که باید
فلاش می زنند پلکهایم
بیدار می شوم
***
این بار خوابم می برد
خواب تو را مبینم
باهم حرف میزنیم
حرفهایی می گوییم بهم
دینگ دینگ
فلاش می زند موبایلت
-شماره ناشناس-
-پیغام کوتاه-
ساعت 3:20
چقدرسنگین زیر خواب له میشوی!
پلکهایم روشن می مانند
سلام .یادتون باشه تو پستهای قبلی گفته بودم که چندین ساله که شعر نمی گم اما دو سه روز پیش اتفاق عجیبی برام افتاد نمی دونم چطور شد که بعد از خوردن شام جلوی تلوزیون خوابمون برد ومن کلی خواب دیدم خوابم خیلی جالب بود.
من نمی دونستم که
رویاست یا کابوس مثل فیلما عین این بود که زندگیم یه جور دیگه بود. دوستام خونه ام کارم همه متفاوت بودند و در عین حال من خیلی غمگین بودم باز .ساعت ۱۱ شب تازه از خواب پا شدم( ده بیا حالا شب چه جوری به خوابم ...)خلاصه گیج و متعجب نشستم سر کامپیوتر و ... بعد از مدتها شعر گفتم باز":
من خوابت را دیدم باز...
در خواب دوستم نداشتی
یا
حتی در خواب هم دوستم نداشتی ...
و من گریه می کردم
من باز هم گریه می کردم
و یک نویسنده عکاس شده فیلم غمگین سیاه وسفیدی از لبنان برایمان گذاشته بود
و درباره لی لاهو می گفت و من این لیلا را در خواب خوب می شناختم...
و انگار تو یک زن داشتی و زنت زن دوستمان بود و تو با او شراب می خوردی و من هق هق گریه می کردم
(باز یادم رفت بنویسم...) و من باز هق هق گریه می کردم...
مادر بزرگ پیرت میرقصید برایم" و سیگار می کشیدیم با هم
انگار من شوهری داشتم که به من نگفته بود که برای همیشه می خواهد برود"انگار او هم دوستم نداشتم باز"
و من به کسانی با خنده می گفتم که : برایم مهم نیست - کسی در دلم به جایم زار زار زجه می زد" باز-
***
بیدار که شدم توپیشم خوابیده بودی و پشتت به من بود باز
- من چقدر خواب دیده بودم –
-
پتو را که رویت می کشیدم
تو از خواب بیدارشدی و گفتی:
- بازم خواب دیدی ؟ -
! : خواب دیدم باز
۲ اسفند ۸۵
بعدش هم نشستم و اینو کشیدم چطوره:
